تو را غايب ناميده اند، چون «ظاهر» نيستي، نه اينكه «حاضر» نباشي.
«غيبت» به معناي «حاضرنبودن»، تهمت ناروائي است كه به تو زده اند و آنان كه بر اين پندارند، فرق ميان «ظهور» و «حضور» را نمي دانند، آمدنت كه در انتظار آنيم به معناي «ظهور» است، نه «حضور» و دلشدگانت كه هر صبح و شام تو را مي خوانند، ظهورت را از خدا مي طلبند نه حضورت را. وقتي ظاهر مي شوي، همه انگشت حيرت به دندان مي گزند با تعجب مي گويند كه تو را پيش از اين هم ديده اند. و راست مي گويند، چرا كه تو در ميان مائي، زيرا امام مائي. جمعه كه از راه مي رسد، صاحبدلان «دل» از دست مي دهند و قرار از كف مي نهند و قافله دل هاي بي قرار روي به قبله مي كنند و آمدنت را به انتظار مي نشينند...
و اينك اي قبله هر قافله و اي «شبروان را مشعله»، در آستانه آدينه اي ديگر كه با رحلت جانسوز خميني بزرگ همراه است، با دلداده ديگري از خيل منتظرانت سرود انتظار را زمزمه مي كنيم.
چشمه نور
روي ترا ز چشمه نور آفريده اند
لعل تو از شراب طهور آفريده اند
خورشيد هم بروشني طلعت تو نيست
آيينه ترا ز بلور آفريده اند
پنهان مكن جمال خود از عاشقان خويش
خورشيد را براي ظهور آفريده اند
منعم مكن ز مهر خود اي مه كه ذره را
مفتون مهر و عاشق نور آفريده اند
خيل ملك ز خاك در آستان تو
مشتي گرفته پيكر حور آفريده اند
عيسي وظيفه خوار لب روحبخش تست
كز يك دم تو نفخه صور آفريده اند
از پرتو جمال تو در كوه و برّ و بحر
سيناي عشق و نخله طور آفريده اند
آلوده ايم و بيم بدل ره نمي دهيم
از بس ترا رحيم و غفور آفريده اند
سرمايه سرور دل ما ز درد تست
درد ترا براي سرور آفريده اند
عمري اسير هجر تو بود و فغان نكرد
بنگر دل مرا چه صبور آفريده اند
از نام دلرباي تو همت گرفته اند
تا برج آخرين شهور آفريده اند
عشاق را بكوي وصال تو ره نبود
اين راه دور را به مرور آفريده اند
پروانه را در آتش هجران خود مسوز
كو را براي درك حضور آفريده اند
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 20:50  توسط مهدی
|